یک
مدرسه که می‌رفتم هیچ وقت از همکلاسی‌هایم خوشم نمی‌آمد. «جهانی» کارش این بود که از ته کلاس ادای من را در بیاورد. دوستش «غُنچی» هم تشویقش می‌کرد تا بیشتر من را حرص بدهد! از آن طرف معلم‌مان – خانم کمپانی- با اینکه خیلی مهربان بود اما از این دو تا بچه لوس و ننر طرفداری می‌کرد و هی درسخوان بودن این دوتا را می‌زد تو سرو کله ما! با اینکه از روز اول سعی می‌کردم کمتر با این دو نوچه خانم معلم درگیر بشوم ولی آزار و اذیت و رفتارهایشان بالاخره جانم را به لبم رساند و من را وادار کرد تا یک نقشه درست و حسابی برایشان بکشم.
چشمتان روز بد نبیند؛ یک روز که خانم کمپانی دیر کرد من پا شدم مثل رهبر شورشی‌های ایرلند بقیه را علیه این دوتا بچه لوس و از خود راضی تحریک کردم! بقیه بچه‌ها هم مثل جماعت یأجوج و مأجوج گوش به فرمان شدند و شد آن چیزی که نباید می‌شد!
اما متأسفانه سربزنگاه در حالی‌که جهانی و غُنچی توسط بچه‌ها کتک مفصلی می‌خوردند، در باز شد و خانم کمپانی آمد توی کلاس و لحظه‌ای که دستم آمده بود بالا و آماده خواباندن یک کشیده آبدار بودم یکدفعه احساس کردم گوشم دارد پیچانده می‌شود و … بله! معلم گرامی، خانم کمپانی داشت بنده را ادب می‌کرد.
تو پرانتز بگویم که آن روزها مثل الان نبود که تنبیه بدنی ممنوع باشد و حتی به طور طبیعی اعتقاد براین بود که بچه‌ها با اینکه گل‌های زندگی‌اند ولی باید هرس شوند و هرس یعنی کتک‌خوردن! بنابراین پیچانده‌شدن گوش من در آن لحظه حساس به منزله وظیفه آموزگار بزرگواری چون خانم کمپانی محسوب می‌شد! خلاصه بعد از اینکه لشکر شورشی‌های کلاس سر جایشان نشستند، نوبت جهانی و غُنچی رسید که با لبخند موذیانه معروفشان شروع کنند اشک ریختن و هق هق کردن. این نمایش دو نفره باعث شد که خانم کمپانی مهربان مثل قصه
« دکتر جکیل و مستر هاید» روی دیگرش را نشان بدهد و تبدیل شود به مستر هاید و پس از پیچاندن گوش با ترکه آلبالوی قرمز رنگ ده تا ضربه به کف دو تا دستم هم بزند تا درس عبرتی شوم برای بقیه کلاس٫ البته این پایان ماجرا نبود؛ بعد از اینکه اولین «غلط کردم» را گفتم خانم کمپانی مهربان دلش سوخت و رفت روی صندلی و سخنرای بلند بالایی درباره ادب و تربیت کرد که باور کنید دردش از ترکه‌های آلبالو هم بیشتر بود! شاید اینکه امروز هم از سخنرانی بیزارم، دلیلش خاطرات تا خورده آن روزها و یادآوری قیافه موذی «جهانی و غُنچی» باشد.

دو
آن روز بود یا یک روز دیگر یادم نیست. کلاس دوم بودیم و همین خانم کمپانی معلممان بود. از اول سال من مدام دنبال این بودم که برسیم به درس «چوپان دروغگو».
بالاخره رسیدیم و بعد از خواندن چندباره داستان کتاب توسط بچه‌ها،خانم کمپانی برای اینکه متوجه پند اخلاقی درس بشویم شروع کرد به سخنرانی کردن درباره بدی‌های دروغگویی و فریبکاری. بعد هم از تک‌تک ما خواست مثال‌هایی درباره بد بودن کار چوپان دروغگو بزنیم. لازم نیست بگویم وقتی جهانی و غنچی شروع‌کردند از بدی‌های چوپان دروغگو گفتن، چقدر حرص خوردیم؛ همه می‌دانستیم از این دو نفر بدجنس‌تر و دروغگوتر خودشان هستند.البته کسی هم جرأت نمی‌کرد حرفی در این باره بزند. خانم کمپانی نمی‌دانم چرا انگار دلش برای من سوخت وگفت: بگذارید«پَرسه جو» حرف بزند. من که منتظر همین موقعیت بودم بلند شدم و صدایم را صاف کردم و گفتم: البته واضح و مبرهن است که دروغگویی کار بسیار بدی است. ما باید همانطور که مراقب نظافت شهرمان هستیم مواظب زبانمان هم باشیم. ما باید دقت کنیم هیچگاه مثل چوپان دروغگو، دروغگو نشویم! زیرا دروغگویی کار بسیار بدی است و این عصاره و چکیده همه حرف‌های بعدی‌ام بود! هنوز صدای خانم کمپانی توی گوشم است که در حالیکه اشک می‌ریخت گفت: ممنون فرزندم، ممنون.

سه
انتظار داشتید که چی بگویم؟ آها فکر کردید اینقدر خنگ بودم که بیایم با درس چوپان دروغگو مخالفت کنم و خودم را بدهم به دم ترکه خانم کمپانی؟ کور خواندید- با عرض معذرت – باید بگویم که این بنده حقیر از اولش هم از هوش کافی برای بسته نگه‌داشتن دهان، آن هم در مقابل معلم کلاس دومم برخوردار بودم. بنابراین علیرغم اینکه بعد از آن نطق غرا خودم از خودم بدم می‌آیم ، اما احساس کردم خانم کمپانی خیلی هم خوشش آمده و این را گذاشته به حساب تلاش‌های خودش برای تربیت من بی‌تربیت. از همان روز فکر کرد با کشیدن گوش من و ده تا ترکه آلبالوی خیس، موفق شده فرمانبری و فرمان پذیری مرا درست کند. من هم که آدم عاقلی بودم هیچوقت از خودم پیش کسی بد نگفتم و گذاشتم بقیه بچه‌های کلاس فکر کنند که « چوپان دروغگو» درس زندگی خوبی به من- و همه- داده، گرچه دلم برای گفتن دلیل آن که چرا از درس چوپان دروغگو خیلی خوشم می‌آمد، همان موقع هم تنگ می‌شد. کاش «چوپان دروغگو» می‌دانست چقدر دوستش دارم!

چهار
القصه، خنگ نبودن من از آنجا حادث می‌شود که با خانم کمپانی معلم گرامی کلاس دوم مخالفت نکردم. اصلاً در کل دوران تحصیلم با هیچکس و هیچ چیز مخالف نبودم. چرا؟ ساده است: هیچکس از آدمی که الکی با بقیه مخالفت می‌کند خوشش نمی‌آید!
این اولین نصیحت مجانی من به شما.
اما نصیحت دوم؛ تا حالا شده از خودتان بپرسید چرا چوپان دروغگو ، دروغ می‌گفته؟این سوال را من از روز اول که رفتم کلاس دوم از خودم پرسیدم. سه ماه از سال را منتظر ماندم تا خانم کمپانی برسد به درس چوپان دروغگو.آن روز یا روزهای بعد با اینکه کتک مفصلی خورده بودم، باز منتظر شنیدن دلیل دروغگویی چوپان دروغگو از زبان خانم کمپانی شدم.
حتی بعد از اینکه «جهانی» و «غنچی» شروع کردند در باره بدی چوپان دروغگو حرف زدن باز هم امید داشتم خانم کمپانی از چوپان دروغگو دفاع کند! اما… اما… خانم کمپانی و بقیه فقط به چوپان دروغگو بد و بیراه می‌گفتند. هیچکس نبود که از خودش بپرسد: چرا یک آدم دروغگو می‌شود؟ آن هم آدمی مثل چوپان دروغگو که عکس‌های قشنگی از او کشیده بودند و من از رنگ لباس‌هایش خوشم می‌آمد.آن سال من سه ماه مدام دربار‌ه‌اش فکر کردم و آماده بودم درباره‌اش حرف بزنم.
سه ماه تمام درباره اینکه چرا یک آدم صاف و ساده مثل چوپان دروغگو ، دروغگو شده فکر کردم و آخرش دلیل کار این دروغگوی خوش لباس را پیدا کردم!

دوست داشتم بیایم به همه کلاس و همشاگردی‌هایم دلیل کار چوپان دروغگو را بگویم. بگویم اینکه آدم همه سال را برود تو کوه‌ها و تنها باشد و با هیچکس حرف نزند دلش می گیرد. اینکه برود روی کوه دور از خانواده و دورتر از دوستانش باشد، دلش می گیرد.
چوپان دروغگو دروغ می‌گفت تا جلب توجه کند و بتواند دوست پیدا کند. اگر دور و برش آدم بود که دروغ نمی‌گفت!
دوست داشتم یکی این حرف‌ها را بفهمد و آنقدر به چوپان دروغگو بهتان نزند.
چوپان دروغگو بخاطر تنهایی، بخاطر نداشتن دوست دروغگو شد و من … هیچکس نبود این حرف‌ها را بشنود. خانم کمپانی اصرار داشت بدی کار چوپان را به ما تفهیم کند و شاگردهایی مثل جهانی و غنچی هم دوست داشتند کاملا در جهت تعلیمات خانم کمپانی حرف بزنند. بقیه کلاس هم …
و این بغض همچنان با من است!
آن روز که از پنداخلاقی قصه برای خانم کمپانی گفتم شدم چوپان دروغگو! راستی اگر می‌خواستم راست بگویم باید چطوری می‌گفتم؟ فکر اینکه این حرف‌ها را به خانم کمپانی بگویم من را می‌ترساند. هنوز یاد آن روز و افسانه چوپان دروغگو آزارم می‌دهد. هنوز در فکر تنهایی چوپان دروغگو هستم. کاش می‌شد یک بار این حرف‌ها را به خانم کمپانی بگویم. کاش می‌توانستم بگویم چوپان دروغگو اسم واقعی‌اش «چوپان تنها» است.
البته فکر نکنم کسی می‌فهمید چرا «چوپان تنها» شد «چوپان دروغگو»!

منبع رومه اطلاعات.


روانشناسان آمریکایی می‌گویند، آنجا که امیدی به برقراری رابطه جنسی با طرف مقابل هست، انسان بیمی از این ندارد که در برابر شریک جنسی احتمالی، همه واقعیت را نگوید تا آنجا که برای جلب رضایت طرف مقابل، حتی دروغ  هم بگوید.

نتایج سلسله تحقیقاتی تازه در دانشگاه راچستر آمریکا آنچه را که ما مدت‌هاست به عنوان بخشی از طبیعت مردانه پذیرفته‌ایم، تأیید می‌کند؛ اینکه مردان آنجا که پای رابطه جنسی به میان می‌آید، دروغ می‌گویند.

اولین انستیتوی پژوهشی درباره صد سال پیش درآلمان تاسیس شد

روانشناسان آمریکایی، گریت بیرنباوم و هری رایس، در تحقیقات تازه‌شان به این نتیجه رسیده‌اند که نه تنها این اصل در مورد مردان که در مورد ن هم صادق است.

اما آنچه شوک‌آور است این است که  ما در مواردی که حتی کمترین دورنمایی از یک رابطه جنسی موجود است، شروع می‌کنیم به دست‌کاری کردن و بزک کردن واقعیت. دست کم آن وقتی که مغزمان از پیش در معرض تحریک جنسی قرار گرفته باشد.

اما این مرحله هم زیاد طول نمی‌کشد؛ نگاهی کوتاه به تصویری اروتیک کافی است تا سیلی از واکنش‌ها را، آن هم معمولا هم بدون اینکه به آن پی ببریم، در سیستم لیمبیک مغز (سامانه عصبی احساسی) به راه بیندازد. اما این هیجان در رفتارمان هویدا می‌شود.

بیرنبباوم و رایس روی ۶۳۴ زن و مرد دگرجنس‌گرا در چندین مرحله تحقیق، نیاز آنها را به کمابیش کتمان واقعیت تا به چشم بستن کامل بر واقعیت، در موقعیتی که امید و چشم‌اندازی به برقراری رابطه جنسی موجود باشد، بررسی کردند. آنها آزمایش‌شوندگان را به دو گروه تقسیم کردند؛ گروهی از نظر جنسی تحریک شد و گروه دیگر نه.

پژوهشگران در ابتدا قصد داشتند به این نکته پی ببرند که تا چه حد آزمایش‌شوندگانی که تحریک شدهاند، حاضر هستند نظر شخصی‌شان را بگویند و خودشان را با تصورات شریک جنسی‌ بالقوه‌شان تطبیق دهند. روانشناسان به این نتیجه رسیدند که این آمادگی بسیار بالاست؛ بسیار بالاتر از گروهی که مورد تحریک جنسی واقع نشده بود.

به نظر کارشناسان کسی که به بتواند به هر طریقی اعتماد طرف مقابل را جلب کند، شانس بیشتری برای جلب توجه او و برقراری دارد. 

به این ترتیب می‌توان ادعا کرد که فرد خود را با ترجیحات و پسندهای طرف مقابل (شریک بالقوه جنسی) منطبق می‌کند. چشم‌انداز برقراری رابطه جنسی باعث می‌شود که افراد تحریک شده در این مقوله هم در مقایسه با آنها که تحریک‌ نشده بودند، لافها و ادعاهای بیشتری داشته باشند.

نمی‌توان به درستی گفت از چه زمانی واقعیت دستکاری می‌شود تا تبدیل به دروغ شود. بیرنباوم و رایس اما بر سر این مسئله توافق دارند که شرکت‌کنندگان در آزمایش آنجا که صحبت از شمار روابط جنسی آنها در گذشته است، دروغگو می‌شوند. آن‌کسی که احتمال برقراری رابطه جنسی را می‌دهد، نمی‌خواهد به هیچ عنوان طرف مقابل برداشت ولنگاری از او داشته باشد. محققان می‌گویند، در اینجاست که عددها رو به پایین "اصلاح" می‌شوند. روانشناسان پی بردند که ۷ در اینجا یک عدد جادویی است.

بیرنمان خلاصه می‌کند: «اگر مغز از نظر جنسی تحریک شده باشد، همه آدم‌ها می‌خواهند خود را به بهترین شکل ایدآل به نمایش بگذارند. این به آن معناست که ما خودمان را به غریبه‌ها بهتر از آنچه که واقعا هستیم، نشان می‌دهیم.»


اگر برای سالهای
متمادی هر روز و هر هفته، انتخاب های درستی بکنید، به سرعت می بینید که
چگونه می توانید پولدار شوید.
وقتی اعمالتان را با این آگاهی ثبت می کنید، پی می برید که در زندگی تان به
شکل بسیار متفاوتی ظاهر می شوید. می توانید از خودتان بپرسید » آیا عادت
روزانه ی خوردن یک لیوان قهوه، به قیمت نهایی یک مرسدس بنز می ارزد!؟ «
چون این همان بهای واقعی آن عادت قهوه خوردن است . حتی بهتر از آن، دیگر
دچار بی خوابی هم نمی شوید . شما هوشیار و آگاه هستید و انتخاب های بهتری
می کنید و همه ی اینها فقط با یک دفترچه ی یادداشت کوچک و یک خودکار
اتفاق می افتد . خیلی شگفت انگیز است، مگر نه؟وقتی ثبت وقایع زندگی تان را شروع کنید، توجه تان همانقدر که روی کوچک
ترین چیزهایی که درست انجام می دهید متمرکز می شود، روی کوچک ترین
چیزهایی هم که اشتباه انجام می دهید، جمع خواهد شد و وقتی انتخاب می کنید
که حتی کوچک ترین اصلاحات را در مسیرتان، مدام و پایدار انجام دهید، بعد از
مدتی، نتایج شگفت انگیزی را در زندگی تان می بینید . اما منتظر توجه فوری
دیگران نباشید . وقتی می گویم اصلاحات کوچک، از تغییراتی کاملا نامشهود
صحبت می کنم و احتمالا کسی به زودی متوجه آن تغییرات نخواهد شد . کسی
شما را تشویق نخواهد کرد و هیچکس برای این تلاش های شما، کارت تبریک یا
جایزه ای نمی فرستد . با این حال، سرانجام اثر مرکب آنها باعث نتایجی استثنایی
خواهد شد . این اقدامات منظمِ کوچک هستند که در طول زمان نتیجه می دهند؛
همان تلاش و آماده سازی برای بزرگ ترین پیروزی ها که در زمان هایی انجام
می شوند که دیگران به آنها توجهی نمی کنند . با این حال، نتایج شان استثنایی
هستند.

منبع:اثرمرکب.


بزرگترین تفاوت موفق ها با ناموفق ها این است که موفق ها تمایل
دارند کارهایی را انجام دهند که ناموفق ها مایل به انجام شان نیستند . یادتان
باشد که این موضوع در زمان هایی از زندگی تان موثر خواهد بود که با
انتخاب های دشوار و خسته کننده مواجه هستید


مسئولیت 100درصد
همه ی ما مردان و ن خودساخته ای هستیم، ولی فقط آدم های موفق هستند
که از امتیاز این صفت برخوردار می شوند. در هجده سالگی ، در یک سمینار با 
ایده ی « مسئولیت شخصی » آشنا شدم و این مفهوم ، زندگی ام را کامل عوض
کرد . حتی اگر شما از بقیه ی مطالب این کتاب استفاده نکنید و فقط روی این
مفهوم متمرکز شوید و آنرا تمرین کنید، در مدت دو تا سه سال تغییرات خیلی
بزرگی در زندگی تان اتفاق خواهد افتاد و دوستان و خانواده تان به سختی 
» شخصیت قدیمی تان « را به یاد می آورند .
در آن سمینار، سخنران از حاضران پرسید: » در یک رابطه ی عاشقانه، شما چند
درصد مسئول هستید؟ « 
من که یک نوجوان بودم فکر می کردم که در مورد عشق واقعی خیلی می دانم.
ناگهان بدون هیچ فکری گفتم: » پنجاه، پنجاه! « برایم کاملا واضح و بدیهی بود؛ به
نظرم هر دو طرف باید به شکل مساوی مسئولیت پذیر باشند و در غیر این صورت
یکی از طرفها ضرر می کندشخص دیگری داد زد: » پنجاه و یک، چهل و نه « و دلیل آورد که شما باید نسبت
به طرف مقابل، کار بیشتری انجام دهید . مگرنه اینکه روابط عاشقانه روی بخشش
و فداکاری بنا می شوند؟
شخص دیگری بلند گفت: » هشتاد، بیست. «
استاد سمت تخته سیاه چرخید و خیلی بزرگ روی آن نوشت : » صد ، صفر « و 
گفت: شما باید 100درصد مسئولیت رابطه را قبول کنید و در قبال آن انتظار
دریافت هیچ چیزی نداشته باشید . فقط وقتی یک رابطه ی عاشقانه موثر خواهد
بود که شما صددرصد مسئولیت آن را برعهده بگیرید . در غیر این صورت،
رابطه ای که بر مبنای شانس و احتمال بنا شده باشد، همیشه در معرض فاجعه
است و خراب شدن. «
وای! این چیزی نبود که انتظارش را داشته باشم! ولی سریع فهمیدم که این
مفهوم چگونه می تواند هر جنبه ای از زندگی ام را متحول کند . اگر همیشه برای
هر چیزی که تجربه میکنم صددرصد مسئولیت را بپذیرم؛ یعنی کاملا مسئولیت
همه ی انتخاب ها و رفتارهایم را به عهده بگیرم، در این صورت قدرت در دستان
خودم خواهد بود و همه چیز به خودم بستگی خواهد داشت . من مقابل هر کاری
که انجام داده ام یا نداده ام و طرز واکنش هایم به اتفاقاتی که برایم رخ داده اند،
مسئول هستم.

منبع:کتاب اثرمرکب(اثرمتقابل)


من دنبال کارهایی
بودم که همسرم با انجام دادن شان من را تحت تاثیر قرار می داد یا در واقع، دنبال
صفات، ویژگی ها و خصوصیاتی بودم که همسرم داشت و من قدردان آنها بودم .
یک سال تمام، مخفیانه همه ی آنها را یادداشت کردم . در آخر سال، آن دفترچه
را کامل پُر کرده بودم. سال بعد وقتی در عید شکرگزاری، آن دفترچه را به همسرم
دادم، در حالی که اشک می ریخت به من گفت که آن دفترچه بهترین هدیه ایست
که تا به حال گرفته است ) حتی بهتر از ماشین BMW که به مناسبت تولدش به
او هدیه داده بودم ( جالب تر این بود که خودم از این هدیه بیشتر تحت تاثیر قرار
گرفتم .همه ی آن یادداشت های روزانه، وادارم کرد تا روی جنبه های مثبت
همسرم تمرکز کنم . آگاهانه دنبال همه ی کارهای خوبی بودم که او انجام
می داد . این تمرکز قلبی من، بر هر آن چیزی چربید که ممکن بود در حالت
عادی از آن شکایت کنم . بار دیگر با تمام وجود عاشق همسرم شدم ) حتی شاید
بیشتر از قبل، چون جای اینکه خصوصیات و ویژگی های آشکارش را ببینم، به
ظرافت هایی که در سرشت و رفتارش داشت، توجه می کردم. ( 
سپاسگزاری و نیت من برای پیدا کردن بهترین رفتارهای او، چیزی بود که هر روز
در قلب و چشمانم قرار می دادم . این موضوع باعث شد که به شکل متفاوتی با
همسرم رفتار کنم که البته در مقابل باعث شد او هم رفتار متفاوتی با من داشته
باشد . طولی نکشید که حتی موارد بیشتری برای یادداشت کردن در دفترچه ی
سپاسگزاری داشتم! در نتیجه ی با اختصاص فقط روزی پنج دقیقه یا کمی بیشتر
برای مستندسازی و نوشتن تمام دلایلی که چرا از همسرم ممنون بودم، ما یکی ازبهترین سال های ازدواجمان را تجربه کردیم و رابطه مان از آن زمان تا حالا بهتر
هم شده است. بعد از اینکه تجربه ام را با دوستم در میان گذاشتم، او هم تصمیم
گرفت تا یک دفترچه ی شکرگزاری درباره ی همسرش تهیه کند . در همان چند
ماه اول، رابطه مشترک اش کاملا بهبود پیدا کرد . با انتخاب اینکه روی خصوصیات
مثبت همسرش تمرکز کند و دنبال آنها باشد، نظرش درباره ی او تغییر کرد و
همین باعث شد شیوه ی مراوده و رفتارش هم با او عوض شود . در نتیجه،
همسرش در مورد طرز رفتاری که با او داشت، انتخاب های متفاوتی کرد . این
چرخه ادامه یافت یا همانطور که ما می گوییم، مرکب شد.(مرکب=متقابل)


به نظر می‌رسد خانم‌ها بیشتر از اینکه در فکر حل مشکلات باشند از وجود آن شکایت می کنند به طور نمونه مردها ترجیح می‌دهند به عوض صحبت درباره مشکلات آن را حل کنند مردها به این دلیل که مانند ن رفتار نمی‌کنند متهم می‌شوند صحبت صحبت صحبت شکایت نالیدن آنالیز باز هم آنالیز و غیره. اغلب پرسیده می شود چرا ن نمی توانند بیشتر شبیه به مردها شوند؟گاهی این پرسش ایده بدی نیست،زن ها عادت دارند از طریق مردها وجود داشته باشند اما برخی جنبه های رفتاری مردها را که می توانند الگو قرار دهند نادیده می‌گیرند برخلاف آنچه که فمنیست ها می اندیشند از دیدگاه مردها درباره زندگی و هویت شخصی بسیاری چیزها می توان آموخت. خودداری از یادگیری چیزی که می تواند به سود شما باشد تلاشی در جهت حماقت است. صمیمانه اعتقاد دارم؟ اگر ن درس های مردان را در مورد ادعا، شجاعت، سرنوشت، هدف، نجابت وشرف رویاها، کوشش و تلاش،پشتکار و مداومت،  راهیابی به هدف و غیره را مطالعه کنند زندگی رضایت بخش تری خواهند داشت مرد بهتری را برای همسری برخواهند گزید و بااو روابط بهتری خواهند داشت. البته از پیش نی ویژه و استثنایی هستند که با احساس نیرومند سرنوشت شخصی به دنیا آمده اند یا این احساس را کسب کرده اند شاید شما نیز یکی از آنها باشید. به طور کلی داشتن تمایلات بزرگ و انجام کارها های برجسته ارتباطی به ایده مونث بودن ندارد زیرا آنچه می تواند زندگی شما را از یک زندگی عادی فراتر ببرد به صورت نمونه، بخشی از تفکر نه نیست. اگر بخواهیم کاملاً صادق باشیم تحقق رویاهای زن یا مرد بدون دشواری، زحمت کشیدن،خسته و ناامید شدن و شکست ممکن نیست. هنگامی که گفته می‌شود "زندگی دشوار است" هیچ کس آن را به زندگی ن محدود نکرده است بلکه زندگی مرد ها و زن یکسان مورد توجه است. برای رشد کردن باید این حقیقت را بپذیرید که تغییرات بدون درد تنها دربه نظر می‌رسد خانم‌ها بیشتر از اینکه در فکر حل مشکلات باشند از وجود آن شکایت می کنند به طور نمونه مردها ترجیح می‌دهند به عوض صحبت درباره مشکلات آن را حل کنند مردها به این دلیل که مانند ن رفتار نمی‌کنند متهم می‌شوند صحبت صحبت صحبت.شکایت نالیدن ،آنالیز باز هم آنالیز و غیره. اغلب پرسیده می شود "چرا ن نمی توانند بیشتر شبیه به مردهاشوند" گاهی این پرسش ایده بدی نیست.زن ها عادت دارند از طریق مردها وجود داشته باشند اما برخی جنبههای رفتاری مردها را که می توانند الگو قرار دهند نادیده می‌گیرند برخلاف آنچه که فمنیست ها می اندیشند از دیدگاه مردها درباره زندگی و هویت شخصی بسیاری چیزها می توان آموخت خودداری از یادگیری چیزی که می تواند به سود شما باشد تلاشی در جهت حماقت است صمیمانه اعتقاد دارم اگر ن درس های مردان را در مورد ادعا شجاعت سرنوشت هدف نجابت وشرف رویاها کوشش و تلاش و پشتکار و مداومت،راهیابی به هدف و غیره را مطالعه کنند زندگی رضایت بخش تری خواهند داشت مرد بهتری را برای همسری برخواهند گزید و بااو روابط بهتری خواهند داشت البته از پیش نی ویژه و استثنایی هستند که با احساس نیرومند سرنوشت شخصی به دنیا آمده اند یا این احساس را کسب کردند شاید شما نیز یکی از آنها باشید. به طور کلی داشتنتمایلات بزرگ و انجام کارها های برجسته ارتباطی به ایده مونثبودن ندارد زیرا آنچه می تواند زندگی شما را از یک زندگی عادی فراتر ببرد به صورت نمونه،بخشی از تفکر نه نیست اگر بخواهیم کاملاً صادق باشیم تحقق رویاهای زن یا مرد بدون دشواری زحمت کشیدن خسته و ناامید شدن و شکست ممکن نیست هنگامی که گفته می‌شود زندگی دشوار است هیچ کس آن را به زندگی ن محدود نکرده است بلکه زندگی مرد ها و زن یکسان مورد توجه است برای رشد کردن باید این حقیقت را بپذیرید که تغییرات بدون درد تنها در داستان‌های تخیلی اتفاق می افتد بنابراین از سرزنش مردها و جامعه به عنوان علل ناکامی های خود دست بکشید و تصمیم بگیرید که برای خود و دیگران پرمعنا تر شوید سپس می توانید از هر روز زندگی بهره ببرید.


همواره این را بدانید هر نوع اقدامی از دست روی دست گذاشتن بهتر است. 
شاید این اقدام شما موفقیت آمیز باشد و یا ممکن است موفقیت آمیز نباشد که در 
این صورت این اقدام پلی میشود برای موفقیتهای بعدی شما.
زندگی موفق برگرفته از دانستن و اقدام کردن است. وقتی این دو را از هم جدا کنیم، تنها 
شکست و ناکامی باقی می ماند. به همین خاطر تنها دانستن راه درست زندگی کردن کافی 
نیست، بلکه این دانش باید با اقدام و عمل کردن همراه باشد.
متاسفانه بیشتر کتابهای روانشناسی که جزء پرترین کتابهای موفقیت قرار 
دارند، به مثبت اندیشی صرف تاکید میکنند، اما ارزشی برای تجربه و عمل قائل نیستند.
اگر مثبت اندیشی صرف میتوانست باعث زندگی موفق شود، ۵۲ درصد جمعیت مردم به 
راحتی و بدون هیچگونه اقدام و تلاشی به ثروت و خوشبختی دست پیدا میکردند. در این 
صورت اغلب معلمان و واعظان نمونه های بارز سلامتی، ثروت و خوشبختی و سعادت 
میشدند؛ اما متاسفانه بیشتر آنها رفتارشان در تضاد با گفته هاییست که بیان میکنند.
حقایق و دانسته های ناقص فریبنده تر از دروغ است. مثبت اندیشی صرف هم دقیقاً مثل این 
موضوع (حقیقت ناقص) است با مثبت اندیشی صرف نمیتوان به موفقیتی دست پیدا کرد. بلکه در طولانی مدت چیزی جز 
یأس و ناامیدی و حسرت به بار نمی آورد. مثبت اندیشی صرف درباره ی موسیقی از شما 
موسیقیدان نمیسازد، تنها تمرین مداوم و نواختن آلت موسیقی است که شما را به یک 
موسیقیدان تمام عیار تبدیل میکند.
قدرت مثبت اندیشی زمانی نمایان میشود که با عمل و اقدام همراه باشد. اندیشه ی شادی با 
خندیدن نمایان میشود. ایمان بدون عمل بیفایده است. هیچ چیزی به اندازه ی مثبت اندیشی 
صرف که با اقدام و عمل همراه نباشد، آسیب وارد نمیکند.
در درون هر اقدامی یک اندیشه و فکر قرار دارد.
اقدام موثر نتیجه ی اندیشه و تفکر مثبت است. اقدام هر شخص نشان دهنده ی 
هوش و زکاوت آن شخص است.
اقدام موثر به دنبال ژرف اندیشی شکل میگیرد.
اقدام، معیار دقیقی از هوش و زکاوت است.


همان گونه كه «آمارتيا سن»، اقتصاددان هندی برنده جايزه نوبل، اشاره كرده،
 آزادي يك ايده جهانشمول است.آزادی تقریبادرتمام ادیان وفرهنگهااز
اسلام گرفته تا بوديسم، از آسيا تا مغرب زمين، ريشه هايی عميق و مستحكم دارد. امپراتور هند، «آشوكا
، نزديك به دو هزار و سيصد سال پيش مردم را به آزادی 
و تحمل سياسی دعوت ميكرد. «اكبر كبير»
، پادشاه بزرگ سلسله گوركانيان در
قرن شانزدهم (كه به امپراتوری مغولی هند معروف بودند) درست در همان زمانی
كه دادگاههای تفتيش عقايد در اروپا مخالفان مذهبی را مجازات ميكردند و به
قتل ميرساندند، ملاحظاتی كلاسيك و بياد ماندنی در باب تحمل سياسی و
مذهبی داشت. اسلام، از نخستين روزهای پيدايش، با آغوش باز پذيرای آزادی
اقتصادی و كسب و كار بود، آن هم مدتها پيش از آن كه اين مفاهيم در غرب
محترم شمرده شوند. تحمل و سعه صدر امپراتوران عثمانی اغلب بيشتر از
پادشاهان اروپايي بود. 
بنابراين، به عبارتی ميشود گفت كه آزادی كاملاً با همه اديان و فرهنگهای
بزرگ جهان سازگاری دارد. آزادی نه يك ايده مشخصاً غربی است و نه يك
مفهوم ماترياليستی. در ضمن، آزادی با جامعه ای مبتنی بر ارزشهای مستحكم
اجتماعی نيز هيچ گونه تضادی ندارد. در واقع، جامعه آزاد متكی بر مردمی است كه مشتاقانه پذيرای هنجارها و قواعد مشترك هستند؛ هنجارها و قواعدی كه آزار
رساندن به ديگران، و شيادی و سوء استفاده از قدرت را نهی نموده و يك نظم و
سامان هماهنگ اجتماعی به وجود ميآورند كه در آن مردم ميتوانند به
همزيستی و همكاری با يكديگر بپردازند.

ازکتاب بنیان های جامعه آزاد


تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دهیاری و شورای اسلامی روستای گپسر کلاس سومی های باهوش باس مووی _دانلود فیلم فروش و صادرات کلم قرمز بهترین فروشگاه ها nternati shop نهال:بادام،گردو،گیلاس،گلابی kennedytlhy0 love